تبليغاتX
سرزمین سرد

مقصود از ساختن این وبلاگ زنده کردن تاریخ با شکوه ایران و دلیران این سرزمبن است.

تقدیم به:روح بلند بزرگمردان تاریخ ایران باستان

رییس علی دلواری

 

رئيس علي دلواري فرزند رئيس محمد، كدخداي ده دلوار بود كه در سال 1260 شمسي برابر با هزار و دويست و نودو نه هجري قمري در روستاي دلوار تنگستان ديده به جهان گشود.

او درعصر مشروطيت جواني بيست و چهارساله، بلند همت، شجاع، در صدق و وفا بي مانند و در حبّ وطن كم نظير و در توكل به خدا ضرب المثل بود. اگرچه سواد كامل و معلومات كافي نداشت، اما پاكي سرشت و صفات حميده او طوري بود كه زبانزد خاص و عام بود. او در همین دوران به صفوف مبارزين مشروطه‌خواه جنوب ايران پيوست و همكاري نزديكي را با محافل انقلابي و عناصر مشروطه‌ طلب ايران شروع كرد. با كودتاي ضد انقلابي لياخوف روسي عليه مشروطه‌خواهان در هزار و سي‌صدو بيست و شش هجري قمري و بمباران مجلس شوراي ملي و استقرار ديكتاتوري محمدعلي شاه قاجار، رئيس علي به همراه سيدمرتضي علم‌الهدي اهرمي به مبارزه عليه استبداد صغير پرداخت.

در سال هزار وسيصد و بيست و هفت هجري قمري با كمك تفنگچي تنگستاني، بوشهر را از عناصر مستبد وابسته به دربار محمدعلي شاه پاك كرد و اداره گمرك و انتظامات و ديگر ادارات را تسخير كرد. اين كار دليران تنگستان بر انگليسي‌ها كه اداره گمرك را در اجاره داشتند گران آمد وآنان براي تضعيف مشروطه‌خواهان و استمرار سلطه بر حيات اقتصادي و سياسي جنوب ايران به جنگ با دليران تنگستاني پرداختند و در اين راه از ديگر خوانين جنوب ايران ياري جستند.

جنگ بين رئيس علي و دليران تنگستان از يك طرف و انگليسي‌ها و خوانين متحد آنان از سوي ديگر به طور متوالي و پراكنده تا شوال هزار و سي‌صدو سي‌و سه ه.ق ادامه يافت و انگليسي‌ها نتوانستند بر رئيس علي و يارانش تفوق يابند. تا اين كه درگير و دار حمله انگليسي‌ها به بوشهر در شب بيست و سه شوال هزار و سيصد وسي‌وسه ه.ق (سوم سپتامبر هزار و نهصد و پانزده ميلادي) هنگامي كه رئيس‌علي در محلي به نام «تنگك صفر» قصد شبيخون به قواي انگليسي‌ها را داشت، ‌از پشت مورد هدف گلوله يكي از همراهان خائن قرار گرفت و در دم به شهادت رسيد. وي هنگام شهادت حدود سي و چهار سال داشت. مبارزات وشهادت رئيس علي دلواري برگ زرين ديگري در تاريخ مقاومت دلير مردان ايران در مبارزه با استعمار است.

نوشته شده در پنجشنبه 20 فروردین1388 ساعت 18:43 توسط میلاد روزخوش


[ ) ] [  ] [ 5 ]


ستارخانستار قره‌ داغی سومین پسر حاج حسن قره داغی در سال ۱۲۸۵ق (۱۸۶۸ میلادی) به دنیا آمد. او از اهالی قره‌ داغ آذربایجان بود که در مقابل قشون عظیم محمد علی شاه پس از به توپ بستن مجلس شورای ملی و تعطیلی آن که برای طرد و دستگیر کردن مشروطه خواهان تبریز به آذربایجان گسیل شده بود ایستادگی کرد و بنای مقاومت گذارد. وی مردم را بر ضد اردوی دولتی فرا خواند و خود رهبری آن را بر عهده گرفت و به همراه سایر مجاهدین و باقرخان سالار ملی مدت یک سال در برابر قوای دولتی ایستادگی کرد و نگذاشت شهر تبریز به دست طرفداران محمد علی شاه بیفتد. او و دو برادر بزرگ ‌ترش اسماعیل و غفار از کودکی علاقه وافری به تیراندازی و اسب سواری داشتند،اسماعیل که نسبت به ستار ماهرتر بود در پی مخالفت و اعتراض به حاکم وقت دستگیر و محکوم به اعدام شد. این امر کینه‌ای در دل ستار ایجاد کرد و نسبت به ظلم درباریان و حکام قاجاری خشمگین شد.'

جوانی

ستار در جوانی به جرگه لوطیان (جوانمردان، یا اهل فتوت) محله امیرخیز تبریز درآمد و در همین باب در حالی که به دفاع از حقوق طبقات زحمتکش بر می‌خاست با مأمورین محمدعلی شاه درافتاد و به ناچار از شهر گریخت و مدتی به راهزنی مشغول شد، اما از ثروتمندان می‌گرفت و به فقرا می‌داد. سپس با میانجیگری پاره‌ای از بزرگان به شهر آمد و چون در جوانی به درستی و امانتداری در تبریز شهرت داشت به همین دلیل مالکان حفاظت از املاک خود را به او می‌سپردند. او هیچ گاه درس نخواند و سواد خواندن و نوشتن نداشت، اما هوش آمیخته به شجاعتش و مهارت در فنون جنگی و اعتقادات مذهبی و وطن دوستی اش، او را در صف فرهیختگان عصر قرار می‌داد.

مقاومت

او در مدت یازده ماه رهبری ِ مجاهدین تبریز و ارامنه و قفقازی‌ها را بر عهده داشت و مقاومت شدید و طاقت فرسای اهالی تبریز در مقابل سی و پنج الی چهل هزار نفر قشون دولتی، با راهنمایی و رهبریت او انجام گرفت، به طوری که شهرت او به خارج از مرزهای کشور رسید و در غالب جراید اروپایی و امریکایی هر روز نام او با خط درشت ذکر می‌شد و درباره مقاومت‌های سرسختانه وی مطالبی انتشار می‌یافت.

در اواخر کارِ محاصره تبریز قوای روسیه با موافقت دولت انگلیس به سوی تبریز آمد و راه جلفا را باز کرد. قوای دولتی با دیدن قوای روس به تهران بازگشت و محاصره تبریز پایان گرفت، اما ستارخان با شجاعت حاضر به اطاعت از دولت روس نشد و در (اواخر ماه مه ۱۹۰۹م) به ناچار با همراهانش به کنسول خانه عثمانی در تبریز پناهنده شد.

پس از عقب نشینی قوای روس مردم شهر به رهبری ستارخان در برابر حاکم مستبد تبریز رحیم خان قد علم کردند و او را از شهر بیرون راندند، اما اندکی بعد ستارخان در زیر فشار دولت روس، دعوت تلگرافی ِ آخوند ملامحمدکاظم خراسانی و جمعی از ملیون را پذیرفت و با لقب سردار ملی به سوی تهران حرکت کرد. در این سفر باقرخان سالار ملی نیز همراه او بود.

هدف دولت مشروطه از این اقدام که به بهانه تجلیل از ستارخان و باقرخان صورت گرفته بود در واقع کنترل آذربایجان و خلع سلاح مجاهدین تبریز بود. روز شنبه در شب عید نوروز، جمعیت زیادی از مردم و رجال شهر از جمله یپرم خان ارمنی برای وداع با ستارخان و باقرخان جمع شدند و آنان درمیان هلهله جمعیت از منزل خود بیرون آمدند و به سوی تهران حرکت کردند. در بین راه نیز در شهرهای میانه، زنجان، قزوین و کرج استقبال باشکوهی از این دو مجاهد راستین آزادی به عمل آمد و هنگام ورود به تهران نیمی از شهر برای استقبال به مهرآباد شتافتند و در طول مسیر چادرهای پذیرایی آراسته با انواع تزیینات، و طاق نصرت‌های زیبا و قالی‌های گران قیمت و چلچراغ‌های رنگارنگ گستردند. در سرتاسر خیابان‌های ورودی شهر، تابلوهای زنده باد ستارخان و زنده باد باقرخان مشاهده می‌شد. تهران آن روز سرتا سر جشن و سرور بود. ستارخان پس از صرف ناهار مفصلی که در چادر آذربایجانی‌های مقیم تهران تدارک دیده شده بود به سوی محلی که برای اقامتش در منزل صاحب اختیار (محلی در خیابان سعدی کنونی) در نظر گرفته بودند رفت. او مدت یک ماه مهمان دولت بود، اما به دلیل وجود سربازان و کمی جا دولت، محل باغ اتابک (محل فعلی سفارت روسیه) را به اسکان ستارخان و یارانش و محل عشرت آباد را به باقرخان و یارانش اختصاص داد. پس از چند روزی که نیروهای هر دو طرف در محل‌های تعیین شده اسکان یافتند مجلس طرحی را تصویب نمود که به موجب آن تمامی مجاهدین و مبارزین غیرنظامی از جمله افراد ستارخان و خود او می‌بایست سلاح‌های خود را تحویل دهند. این تصمیم به دلیل بروز حوادث ناگوار و ترور مرحوم سید عبدالله بهبهانی و میرزاعلی محمدخان تربیت از سران مشروطه گرفته شده بود.، اما یاران ستارخان از پذیرفتن این امر خودداری کردند. به تدریج مجاهدین دیگری که با این طرح مخالف بودند به ستارخان و یارانش پیوستند و این امر موجب هراس دولت مرکزی شد. سردار اسعد به ستارخان پیغام داد که «به سوگندی که در مجلس خوردید وفادار باشید و از عواقب وخیم عدم خلع سلاح عمومی بپرهیزید.»، اما باز یاران ستارخان راضی به تحویل سلاح نشدند.

مرگ

بعدازظهر اول شعبان ۱۳۲۸ق قوای دولتی، که جمعا سه هزار نفر می‌شدند به فرماندهی یپرم خان، یار قدیمی ستارخان در تبریز و رئیس نظمیه وقت باغ اتابک را محاصره کردند و پس از چندبار پیغام، هجوم نظامیان به باغ صورت گرفت و جنگ بین قوای دولتی و مجاهدین آغاز گشت. در این جنگ قوای دولتی از چند عراده توپ و پانصد مسلسل شصت تیر استفاده کردند و به فاصله ۴ ساعت ۳۰۰ نفر از افراد حاضر در باغ کشته شدند. ستارخان راه پشت بام را در پیش گرفت، اما در مسیر پله‌ها در یکی از راهروهای عمارت تیری به پایش اصابت کرد و مجروح شد و قادر به حرکت نبود. اندکی بعد قوای دولتی او را دستگیر کردند و به منزل صحصام السلطنه بردند و خود و اتباعش ناچار به خلع سلاح شدند .

بعد از این وقایع، ستارخان خانه نشین شد و پزشکان حاذق برای مداوای پای او تمام تلاش خود را کردند، اما معالجات به جایی نرسید و سر انجام این بزرگ مرد ایران قهرمان پرور در تاریخ (۲۵ آبان ۱۲۹۳ش/ ۱۶ نوامبر ۱۹۱۴م) در تهران دار فانی را وداع گفت و برخلاف وصیتش، در باغ طوطی در جوار بقعه حضرت عبدالعظیم حسنی در شهرری درحالی که هزاران هزار تهرانی با چشمانی گریان جنازه او را تشییع می‌کردند به خاک سپرده شد. او هنگام فوت حدود ۵۳ سال داشت.

نوشته شده در جمعه 17 آبان1387 ساعت 13:49 توسط میلاد روزخوش


[ ) ] [  ] [ 5 ]


امیر کبیر 

میرزا تقی فراهانی در سال ۱۸۰۷ میلادی در فراهان متولد شد. وی در خانه قائم مقام تربیت شد و در جوانی توانست سمت منشی‌گری قائم مقام را به دست آورد.

 

دوران حضور در دستگاه دولتی

وی پس از قتل گریبایدوف در ایران، از جانب دستگاه دولتی ایران ماموریت یافت تا برای عذرخواهی به نزد تزار روسیه برود. وی سپس ریاست هیاتی سیاسی را بر عهده گرفت و مامور حل اختلافات مرزی با دولت عثمانی شد. این ماموریت دو سال به طول انجامید و میرزا محمدتقی‌خان در این دوران به امیرنظام ملقب گشت.پس از مرگ محمد شاه قاجار در سال ۱۸۴۸ میلادی ، وی در تامین هزینه عزیمت ولیعهد ناصرالدین‌شاه به تهران نقش مهمی ایفا نمود. وی در اوایل سلطنت ناصرالدین‌شاه به مقام صدر اعظمی دست یافت و لقب امیرکبیر را دریافت نمود. دلیل این انتصاب، حسن انجام وظیفه او در رساندن شاه به تخت پادشاهی بود.

عزل

حضور امیرکبیر در دربار ناصرالدین‌شاه همواره مورد مخالفت تعدادی از نزدیکان شاه از جمله مهد علیا مادر شاه، اعتمادالدوله و میرزا آقاخان نوری قرار داشت؛ چنان که تلاش‌های این عده سرانجام منجر به صدور حکم عزل امیرکبیر از مقام خود گردید. برخی ار درباریان که او را مخالف منافع خود می‌دیدند، تهمت زدند که امیرکبیر داعیه سلطنت دارد. تحریک‌های مادر شاه و دیگر درباریان باعث ترس شاه شد، از این رو، حکم عزل امیرکبیر در روز ۱۹ محرم سال ۱۲۶۷ هجری قمری به وی ابلاغ شد. چهار روز پس از این، میرزا آقاخان نوری به سمت صدارت منصوب شد.

مهم‌ترین اقدامات امیرکبیر

تأسیس مدرسه دارالفنون: مدرسه دارالفنون در زمان صدارت امیرکبیر، در هفت شعبه تأسیس شد و اولین مدرسه جدید ایران بود. شاهزاده‌های قاجار نخستین دانشجویان دارالفنون بودند. در دارالفنون اصول علمی جدید و دانش‌های مهندسی، پزشکی و فنون به جوانان آموزش داده می‌شد و بسیاری از معلم‌های آن از اروپا به کار گرفته شده بودند.

انتشار روزنامه وقایع اتفاقیه: اولین شماره روزنامه وقایع اتفاقیه در سال سوم سلطنت ناصرالدین‌شاه قاجار در ۱۸ بهمن ۱۲۲۹ خورشیدی (برابر با ۷ فوریه ۱۸۵۱ میلادی) و به کوشش امیرکبیر منتشر شد.در این روزنامه، اخبار داخلی شامل خبرهای مربوط به دربار، عزل و نصب‌ها، اعطای مقام‌ها، نشان‌ها و امتیازات چاپ می‌شد. در برخی شماره‌ها نیز اخبار رویدادهای شهرهای ایران به چاپ می‌رسید.در بخش اخبار خارجی، اخبار مربوط به کشورهای اروپایی به چاپ می‌رسید. همچنین این روزنامه دارای صفحه حوادث نیز بود.

رسیدگی به وضع مالیه: امیرکبیر در دوران صدراعظمی خود با رشوه خواری به مبارزه خاست. او دستور داد دریافتی‌های بی‌حساب و قطع مواجب بی‌جهتی که از دستگاه‌های دولتی می‌گرفتند؛ قطع شود. وی حقوق شاه را کاهش داد و ماهانه به دوهزار تومان رسانید و قرار گذاشت که هر ماه به او کارسازی کنند.وی سروسامانی به قوانین مالیاتی داد و صورت عواید و مخارج آن را تعدیل کرد. تیولدارانی که حق دیوان را نمی‌دادند، امیر تیول آن‌ها را ضبط کرد.او همچنین برای ماموران دولتی حقوق ثابت تعیین کرد.

اصلاحات اجتماعی: امیرکبیر، دستور داد که رسم قمه‌کشی و لوطی‌بازی از شهرها و راه‌ها برداشته شود. وی حمل اسلحه سرد و گرم را ممنوع کرد. وی قاعده بست‌نشینی را لغو کرد. این کار امیرکبیر، مخالفت بسیاری از روحانیون را برانگیخت.

سر و سامان دادن به ارتش: امیرکبیر، مشق و دروس ارتشیان و تسلیحات آن‌ها و برکشیدن صاحب‌منصبان بی‌طرف و نهادن شغل و سمت در مقابل افراد و حذف مشاغل بی‌فایده در نظام سازمانی را پایه‌گذاری کرد. رسم بخشیدن مناصب بی‌شغل را برانداخت و معیار ترفیع صاحب‌منصبان، شایستگی ایشان گشت.مهمات‌سازی در زمان او رشد کرد و توپ‌ریزی و باروت‌سازی تبریز دوباره رونق گرفت. وضع لباس ارتش مرتب و منظم شد. به دستور وی لباس سربازان از پارچه ایرانی بود.

اصلاح سیاست خارجی: امیرکبیر، دستگاه وزارت امور خارجه را توسعه داد. تأسیس سفارت‌خانه‌های دائمی در لندن و سن‌پترزبورگ، ایجاد کنسولگری در بمبئی، عثمانی و قفقاز؛ تربیت کادر برای وزارت امور خارجه و تنظیم دفتر اسناد سیاسی از کارهای اوست.

اصلاحات مذهبی: امیرکبیر، در پی منع قمه‌زنی و اصلاح امور روضه‌خوانی برآمد. وی نسبت به علمای مذهبی با احترام خاصی برخورد می‌کرد، با این حال میرزا ابوالقاسم امام جمعه تهران، از جمله روحانیونی بود که به شدت به مخالفت با امیرکبیر برخاست و بسیاری از روحانیون دیگر نیز به همراهی با او برخاستند.

حذف القاب و عناوین: امیرکبیر، القاب و عناوین فرمایشی را موجب زیان‌های اجتماعی می‌دانست و در نامیدن دیگران به گفتن واژه "جناب" اکتفا میکرد، حتی نسبت به مقام صدارت..

 

مرگ

امیرکبیر، دو روز پس از عزل به کاشان تبعید شد. اما با این وجود، مخالفان امیرکبیر در دربار، احتمال می‌دادند که امیرکبیر بار دیگر مورد عنایت شاه قرار گیرد و به قدرت بازگردد. بنابراین با کوشش فراوان توانستند حکم قتل وی را از ناصرالدین‌شاه بگیرند. سرانجام امیرکبیر در ۱۰ ژانویه ۱۸۵۲ در حمام فین کاشان به قتل رسید. جسد امیرکبیر ابتدا در کاشان دفن شد ولی چند ماه بعد با تلاش عزت‌الدوله، همسرش، به کربلا منتقل شد.

 

نوشته شده در یکشنبه 21 مهر1387 ساعت 17:32 توسط میلاد روزخوش


[ ) ] [  ] [ 5 ]


اينک که من از اين دنيا ميروم 25کشور جز امپراطوري ايران است ودر تمام اين کشورها

پول ايران رواج دارد وايرانيان در آن کشورها داراي احترام هستند.ومردم کشورها نيزدرايران

داراي احترام هستندجانشين من خشايارشا بايد مثل من در حفظ اين کشورها بکوشدوراه نگهداري اين کشورها اين است که درامور داخلي آنها مداخله نکند ومذهب وشعاعرآنها رامحترم بشمارد.



اکنون من که از اين دنيا ميروم تو دوازده کرورزردرخزانه ي سلطنتي داري واين زر يکي از ارکان قدرت توميباشدزيرا قدرت پادشاه فقط به شمشير نيست بلکه به ثروت نيز هست البته به خاطر داشته باش که تو بايد به اين ذخيره بيفزايي نه اين که از آن بکاهي .من نمي گويم که در مواقع ضروري ازآن برداشت نکن اما در اولين فرصت آنچه برداشتي به خزانه برگردان.



مادرت آتوسا برمن حق داردپس پيوسته وسايل رضايت خاطرش را فراهم کن ده سال است

که مشغول ساختن انبارهاي غله در نقاط مختلف کشور هستم من روش ساختن اين انبارها را

که با سنگ ساخته ميشود وبه شکل استوانه هست درمصر آموختم وچون انبارها پيوسته تخليه ميشوند حشرات در آن برون نميآيند وغله در اين انبارها چند سال ميماند بدون اينکه فاسد شود

وتو بايد بعد ازمن به ساختن انبارهاي غله ادامه دهي تا اينکه همواره آذوقه ي دو يا سه سال کشور

درانبارها موجود باشد .

هرگز دوستان و نديمان خود را به کارهايي مملکتي نگماروبراي آنها محبت دوست بودن باتو کافي است چون اگر دوستان ونديمان خود را به کارهاي مملکتي بگماري وآنها به مردم ظلم کنند

واستفاده نا مشروع نمايند نخواهي توانست آنها را به مجازات برساني چون با تو دوست هستند و

تو ناچاري که رعايت دوستي نمايي .

کانالي که من ميخواستم بين شط نيل ودرياي سرخ (کانال سوئز) بوجود بياورم هنوز به اتمام نرسيده است وتمام کردن اين کانال از نظربازرگاني وجنگي خيلي اهمييت دارد وعوارض عبور

کشتي ها از آن کانال نبايد آنقدر سنگين باشد که ناخدايان کشتي ها ترجيح بدهند که از آن عبور نکنند توصيه ي ديگر من به تو اين است که هرگز دروغ گو ومتملق راه به خود راه نده چون هردوي آنها آفت سلطنت هستند وبدون ترحم دروغگو را از خود دور کن امر آموزش را که من شروع کردم ادامه بده وبگذاراتباع تو بتوانند بخوانند وبنويسند تا اينکه عقل وفهم آنها بيشتر شود.

وهر قدر که فهم وعقل آنها بيشتر شود تو با اطمينان بيشتر ميتواني سلطنت کني همواره هامي کيش "يزدان پرستي "باش ،اما هيچ قومي را مجبورمکن که از کيش تو پيروي نمايند وپيوسته به خاطر داشته باش که هرکس بايد آزاد باشد که از هر کيش که ميل دارد پيروي نمايد .

بعد از اينکه من زندگاني را بدرود گفتم بدن مرا بشوي وآنگاه پارچه ي را که فراهم کرده ام بر

من بپيچان ودر طابوت سنگي قرار بده ودر قبر بگذار اما قبرم را که موجود است مسدود نکن

تا هر زماني که ميتواني وارد قبر شوي وطابوت سنگي مرا در آنجا بيني وبفهمي من که پدرتو وپادشاهي مقتدر بودم وبر بيست وپنج کشور سلطنت داشتم مردم و تو نيز مثل من خواهي مرد.

زيرا سرنوشت آدمي اين است که بميرد ،خواه پادشاه بيست وپنج کشور باشد يا يک خارکن وهيچ کس در اين جهان باقي نميماند ،اگر تو هر زمان که فرصت به دست مياوري وارد قبر من بشوي و طابوت را ببيني غرور و خودخواهي بر تو قلبه نخواهد کرد اما وقتي مرگ خود را نزديک ديدي ،بگو که قبر من را مسدود نمايند ووصيت کن که پسرت قبرتو را باز گذارد تا اينکه بتواند تابوت حاوي جسد تو را ببيند .

هرگز ازآباد کردن دست برندار زيرا اگر دست از آباد کردن برداري کشور تو را به ويراني خواهد گذاشت درآباد کردن،حفر قنات ،احداث جاده وشهر سازي را در درجه ي اول اهمييت قرار بده .عفو وسخاوت را فراموش نکن و بدان که بعد از عدالت بر جسته ترين صفت پادشاهان عفو وسخاوت است ولي عفو فقط موقعي بايد به کار بيفتد که کسي نسبت به تو خطايي کرده باشد اگر به ديگري خطايي کره باشد و تو خطا را عفو کني ظلم کرده اي زيرا حق ديگري را پايمال کرده اي بيش از اين چيزي نميگويم و اين اظهارات را با حضور کساني که غير از تو در اينجا حاضر هستند کردم تا اين که بدانند قبل از مرگ اين توصيه را کرده ام

نوشته شده در جمعه 21 تیر1387 ساعت 21:28 توسط میلاد روزخوش


[ ) ] [  ] [ 5 ]


صفحه نخست | پست الکترونیک | بلاگفا |

Designed by Mehran Rostami . Copyright © 2006-07 ParsiTheme.blogfa.com